محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
210
آثار عجم ( فارسى )
نگرندهاى را با لبخند و نگاه سبز و بزرگوارانهء خود نوازش مىكرد . مسافران را در زير سايهء او بدرقه مىكردند و چون باز مىآمدند ، در همين جا به استقبال بازگشتگان ، گرد مىآمدند . ما عظمت فرهنگ و تاريخ سرزمين خود را در تناورى و استقامت او باز مىشناختيم و هر شاخسارى را كه از آن مىديديم ، حافظهء قرون و روزگاران را زنده مىيافتيم . اين شاخهها ، قافلههاى گذران در طول اعصار را به يادمان مىآورد كه خسته ولى مصمم مىگذشتند ؛ گاهى با شكوهى اميدواركننده و زمانى با عظمتى بر باد رفته ، لحظهاى در زير سرو مىنشستند ؛ جمعى با دستگاه و شكوه و گروهى بىساز و رونق ؛ اما در هر حال ، همه اين سرو را سلام مىگفتند و مىگذشتند . اينك ، سرو از پا افتاده بود ؛ شاخسارانش گرد گرفته و تكيده بودند و سروى كه سالها شهر فسا را سايه بخشيده بود ، از ايستادن و بر پا بودن ، خسته و دلزده شده بود . افتادنش را باور نمىكردم . سالها بود « سرو دريمى » را كه مىديدم ، مىپنداشتم : بسى تير و مرداد و ارديبهشت * بيايد كه ما خاك باشيم و خشت ولى اين سرو خواهد بود ، امّا چنين نشد . ناگهان فرو افتاد ، همانند صبورى بزرگوار كه اسكن لحظهء مرگش را تا آخرين لحظه ، نهان مىدارد . پنداشتم روح سرو ، از بىرغبتيهاى مردم كه ديگر به سراغش نمىرفتهاند و حالش را نمىپرسيدهاند ؛ خسته شده و ديگر